پنج شنبه زنگ اول ادبیات فارسی داشتیم. ادبیات درس شیرین و آرامش بخشی بود. معلم ادبیاتمان خانمی مهربان و در عین وقار، صمیمی بود و همیشه تبسمی بر لب داشت. آن روز چون زنگ دوم امتحان ریاضی داشتیم و خانم ریاضیمان خیلی سخت امتحان میگرفت، از همان زنگ اول اضطراب و ناراحتی در چهرهی اکثر بچّهها موج میزد. دبیر ادبیّات وقتی دلیل تشویش خاطر بچّهها را فهمید. جدّی و مصمّم در حالی که لبخندی به لب داشت گفت: «این نیز بگذرد!» این جمله درکش در همان موقع برای بچّهها کمی سخت بود و به همین خاطر با آرامش بیشتر تکرار کرد: «این نیز بگذرد!» دبیر نکته دان همیشه نکاتی ظریف تذکر میداد که بچّههای نکتهسنج آن را زود میگرفتند.
آن روز در بین درس حکایت جالب «این نیز بگذرد!» را برایمان تعریف کرد: «روزی پادشاهی یک انگشتر عقیق داشت و میخواست روی آن جملهای بنویسید. به همه خبر دادند و از همه کمک طلبیدند! ولی پادشاه از جملهی هر کسی یک ایرادی میگرفت. یا میگفت که جمله کوتاه است و یا بلند است. تا این که آوازهی این قضیّه به همه جا رسید. روزی یک دهاتی به شهر آمده بود تا الاغش را بفروشد. وقتی این خبر به گوش او هم رسید برای شاه پیغام داد: «این نیز بگذرد.» همهی کسانی که این حرف را شنیدند با او مخالفت کردند و او را به تمسخر گرفتند و گفتند چه کسی به حرف تو گوش میدهد. با این حال این جمله هم به گوش شاه رسید. با کمال تعجّب شاه جمله را پسندید و از مرد دهاتی پرسید: «بگو ببینم معنی این حرف چیست؟» مرد با سادگی که داشت جواب داد: «یعنی این مشکل هم از بین میرود و.. تاج و تخت پادشاهی را باید بگذاری و بروی!» شاه که سادگی و صفای پیر مرد دهاتی او را گرفته بود از این جمله خیلی خوشش آمد و دستور داد روی انگشترش این حقیقت را حک کنند.» بعد از این داستان آرامش عمیقی به ما دست داد و با توجّه درس ادبیات را گوش دادیم. زنگ امتحان ریاضی راحت و پر طمأنینه برای همگی ما گذاشت.
کلمات کلیدی: